محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
615
تاريخ الطبرى ( فارسي )
خدا به پادشاهى رسم ، و شاهان را بايد كه دانش نكو جويند كه زينت و تكيه گاه پادشاهى باشد و از آن نيرو گيرند و هر چه زودتر ادب آموزانى را كه خواستم پيش من آر . » منذر سخنان بهرام را به دربار شاه خبر داد و جمعى از قانون شناسان پارسى و استادان تيراندازى و چابكسوارى و خط و اهل ادب ، با چند تن از خرد پيشگان پارس و روم و سخنگويان عرب پيش وى آمدند كه بهرام به صحبت آنها پرداخت و براى هر يك از رشته ها وقتى معين كرد كه صاحبان آن پيش وى آيند و وى را از آنچه دانند مستفيد كنند . بهرام آنچه خواسته بود بياموخت و به اهل خرد و سخن گوش فرا داد و آنچه شنيد به ياد گرفت ، و آنچه را آموخته بود به خاطر جا داد ، و چون به دوازده سالگى رسيد از معلمان و اهل ادب سر شد و به برترى وى مقر شدند و معلمان خويش را جايزه داد و مرخص كرد و معلمان تير و سوارى را بگفت تا پيش وى بمانند تا آنچه بايد از آنها فرا گيرد . آنگاه بهرام ، نعمان بن منذر را بخواست و گفت به عربان خبر دهد تا اسبان اصيل نر و مادهء خويش بيارند . نعمان به عربان خبر داد و چون منذر از رأى بهرام دربارهء برگزيدن اسب مركوب خويش خبر يافت به دو گفت : « عربان را به دوانيدن اسبانشان وادار مكن بگو اسبان خويش را عرضه كنند و هر كدام را خواهى برگزين و براى خويش نگهدار . » بهرام گفت : « سخن نيك گفتى ولى من كه به شرف و سيادت از همهء مردان برترم بايد اسبم نيز از همه اسبان بهتر باشد و خوبى اسب را به تجربه توان دانست ، و تجربه اى بهتر از دوانيدن اسب نيست . » منذر سخن وى را پذيرفت و نعمان به عربان فرمان داد تا اسبان خويش را